‏نمایش پست‌ها با برچسب poem. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب poem. نمایش همه پست‌ها

شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۷

تشنه دوستی

با لمس زمان
می آموزیم
نازنینم
که جنگ کفتار و پلنگ
جنگ ما نیست.
درد را می آموزیم
رنج را،
و بی پناهی را
در هنگامه ای
که جای ما هنوز
در کشاکشش
معلوم نیست.
آن یک رنج را می خواهد
پلکانی سازد
برای عروجش
و این یک رنج را
خواهد کاهش دهد
و فقر را که تسکین بخشد
نه از برای نابودی اش
که در پی بهبودی اش
من و تو اما
تنها مانده ایم به نگاه
به تماشا
گه این را
و گاه آن را
به خطا
تحسین کرده ایم
و هرگز قدرت ما شدن را
نیاموختیم
و دستان تشنه دوستی را
تهی یافتیم
در هنگامی که
تنها دوستی می توانست
پناهمان باشد.
دستت را به من بده
تا فرو نشاند عطش دستانم را
برای ما شدن
برای کسی شدن
برای آنکه به بازیمان گیرند
برای آنکه
به بازیشان نگیریم
تدفین فقر و رنج
پایان آه و درد
دستانت را به من بده
که دستانم
در جستجوی دوست
مغروق در فضاست.


شاهین درویش
تهران
19/07/87

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

فردا

نه دیروز
نه امروز
که فردا
روٌیای پاک کودکیمان بود
و امید
که ما زنده ماندیم.
ساقه وجود و جوانیمان
گرچه سوخت
از آتش کین،
از خشم و انتقام دیروز
و نگاه بدگمان امروز
ما جز روٌیاهای رنگین نداشتیم
برای زندگی تو
کودک امروز،
انسان فردا
که جز به عشق و آفتاب
نیندیشی
و غم نان کودکانت
از تو پیکره ای
گیاه گون نسازد.
و تو به شعر بیندیشی
شعری خالی از خشم و فریاد
شعری برای دوست داشتن
شعری برای عشق
شعری برای امید
و برای روٌیاهای رنگین تر تو
تا همسایه ات
صمیمی ترین بستگان تو باشد
و بستگانت
شریرترین دشمنانت نباشند.

تهران
شاهین درویش
26/12/85